تبليغاتX
برای تازه شدن دیر نیست

برای تازه شدن دیر نیست

بدرود

اول از همه معذرت ميخوام كه پيشتون نيمدم. اون پستي كه درباره ريسك كردن و اين كه منتظر جواب هستم رو يادتون هست?

اين اخرين پستي هستش كه مي نويسم. من كار مهاجرتم درست شد. اين مدت هم سرگرم  كارهام و فروش وسايلم بودم.

متاسفانه مجبورم كه درسم رو هم نيمه  كاره ول كنم و احتمالا اونجا بعد از يه مدت كه جا افتادم از اول شروع كنم.

دلم واسه همتون تنگ ميشه.  دارم ميرم به سوي اينده ايكه در انتظارش بودم.



                    خوش باشين همگي. بهترينها رو واستون ارزو دارم. بوس بوس.


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 12:18  توسط وروجک  | 

quand on vent on peut


فکر کنم که یه دوهفته یا بیشتر بود که نبودم. خوب یه ذره شلوغ بودم. باید فکر می کردم و تصمیم میگرفتم. باید با خودم کنار میومدم. الان از اینی که هستم خیلی خوشحالم. راستش رو بخواین به خودم افتخار میکنم. از اینکه میدونم چی هستم و از زندگیم چی میخوام٬ از اینکه خیلی محکم شدم و این مشکلات هستن که در مقابل من کم میارن. از اینکه چقدر راحت چیزی رو که می خوام رو دنبال می کنم و از بقیه درخواستش می کنم و همه ی اینها رو مدیون پدر و مادرم هستن که این موقعیت رو به من دادن که تنها زندگی کنم.

 هنوز منتظر نتیجه ی تصمیمی که گرفتم هستم٬ امیدوارم تو این هفته مشخص بشه.

نیمدم که کسی سر بزنم اما میام پیشتون.

یه چیز دیگه خواستم بگم که امروز شانسکی رفتم تو وبلاگ یه خانومی که مدتهاس که میشناسمش یه چیزی نوشته بود که نظرم رو جلب کرد. کامنت گذاشتم واسش اما خواستم این رو به هر کی که اینجا میاد هم بگم.

ما هیچ کدوممون کامل نیستیم بنابراین هیچ وقت نمی تونیم که از کسی ایرادی بگیریم تا زمانیکه کارش مزاحمتی برای ما درست نکرده. شخصا اعتقاد دارم که اگه انجام کاری به شخصی حس خوبی رو میده و ضرری هم برای کس دیگه ای نداره ما کاره ای نیستیم که ازش ایراد بگیریم. اگه می خوایم انتقادی هم بکنیم چقدر خوبه که این انتقاد محترمانه و مهربانانه باشه. نه با بی رحمی طرف رو بکوبونی زمین. هر کس غرور داره واسه خودش. 

اون خانمی که مورد انتقاد قرار گرفته رو من در حد یه اسم میشناسم و چند تا فیلم ازش دیدم٬ نه خواهرم هستش نه دختر خاله و باید بگم از شعری که گفته هم وقتی خوندم خوشم نیمد. اما این دلیل نمیشه که از واژه ی "اوووغ" برای توصیف شعرش استفاده کنم. 

یه چیز دیگه هم دوست داشتم بگم که جالب این بود که اگه این پست در وصف زیبایی نوشته میشد حتما کامنت ها هم جور دیگه ای بود.

همین!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 20:36  توسط وروجک  | 

عاقبت گذشتم از ديده ي تريد?

ديروز داشتم از خيابوني رد ميشدم كه تو اين مدت خيلي توش راه رفته بودم و فكر كرده بودم. تو اين مدت خيلي چيزها عوض شده. حسم هيچوقت بم دروغ نگفته. هم خودم عوض شدم هم احتمالا مسير زندگيم. هنوز چيزي قطعي نشده اما چيزي كه مطمئن هستم اينه كه خودم بزرگتر شدم. حتي مامان و بابا سوپرايز شدن از نوع تصميم گيريم.

ريسك كردن واسه بعضيها شايد يه غول باشه اما فكر ميكنم بعضي موقعها لازم هستش. فكر مي كنم خيلي شجاعت بخواد كه يه راهي  رو كه مي رفتي و رو ايندش حساب كردي رو عوض كني.فردا تا حدي نتيجه مي گيرم ببينم چي كار بايد كرد.

از همه معذرت مي خوام كه اومدن و اما نشد به وبشون برم. بايد تصميمهاي بزرگي مي گرفتم.

اگه اينجوري تايپ شده ببخشيد چون نمي دونم چرا همش انگليسي تايپ ميشد. با بد بختي تايپ كردم و كپي پيست كردم اينجا خواهر.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 14:23  توسط وروجک  | 

پایان سفر نزدیک است آیا؟

احساس کسی رو دارم که در روزهای پایانی یه مسافرت طولانی هستش. همون روزهای آخری که به فکر سوغاتی خریدن می افتی و بعد تازه به این فکر می کنی که واسه کیا باید سوغاتی بخری. اونجاس همه ی خاطرات بد و خوب میاد تو ذهنت. بدیهاشون کم رنگ میشه و خوبیهاشون دلتو تنگ می کنه واسشون حتی اگه اون خوبیهاشون یه لطف نا خواسته بوده باشه.

به آدمهایی فکر می کنی که در طول این سفر باشون آشنا شدی و سعی می کنی که لحظات بیشتری رو باشون صرف کنی چون میدونی که دیگه هرگز نمی بینیشون.  از هر جا که می گذری با ولع همه چیز رو یه جای امن تو ذهنت جا میدی انگار که هیچ وقت دیگه اینجا نخواهی بود. این روزها با آدمها که حرف میزنم٬ با دوستام که حرف می زنم٬ انگاری که اونا به گذشته تعلق دارن و من به آینده.

 انگار همه چیز و همه کس رو در گذشته جا گذاشتم و من با سرعت زیاد دارم ازشون دور میشم. در حالیکه من اینجا هستم و همه هم هستن.

خیلی احساس می کنم که مرحله ی جدیدی از زندگیم داره شروع میشه٬ یه چیزای نو و تازه. احساس می کنم که دیگه مدت زیادی اینجا نیستم.

چرا نمی دونم. قرار نیست جایی برم٬ هیچ چیزی هم نشده. اما دیگه در آینده ی نزدیک خودم رو اینجا نمی بینم.

نمی دونم قرار چی بشه؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 21:16  توسط وروجک  | 

حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز

تو یه وبلاگی این رو دیدم. خیلی خوشم اومد ازش. تا مدتی منو تو فکر برد. از سیر تکاملیش خیلی خوشم اومد. دارم فکر می کنم که تو همین چند ستلی که زندگی کردم چه حاصلی داشته زندگیم. شاید روزی نوشتم البته اگه چیزی بود.

در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می‌دانند، و گاهی اوقات پدران هم.

در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده‌ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.


در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می‌كند.

در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.

در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود می‌سازد.

در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می‌دهیم
دوست داشته باشیم.

در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می‌افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان
می‌دهند.

در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بد ترین دشمن وی است.

در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.

در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می‌توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.

در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.

در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت‌های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت‌های بد است.

در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می‌كند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه می‌دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار
آفت می‌شود.

در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.

در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست.

 

**** می خواستم اینجا از یه دوست تشکر کنم که همیشه به یادم هست. پانیذ عزیزم هیچ آدرسی ازت نداشتم اما اینجا می تونم بت بگم که چقدر خوشحالم می کنی. ازت ممنونم گلم. بوس.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 23:15  توسط وروجک  | 

خیلی وقته که نیمده بودم اینجا. احساس می کنم افسرده شدم. از طرفی دوست دارم برگردم خونه از طرفی نمیشه.

چند روز پیش به یه اپرا رفته بودم. عالی بود. همش داشتم به این فکر می کردم که چه خوشیهای کوچکی از ما دریغ شد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 6:24  توسط وروجک  | 

بزرگ شدم بلاخره

چند روز پیش با خالم حرف میزدم بعد گویا به مامانم گفته که وروجک چه خانمی شده. از دیشب تا حالا دارم به این فکر می کنم یعنی چطور؟ نمی دونم چی گفتم که فهمیده بزرگ شدم اما وقتی که خودم رو با زمانی که ایران بودم مقایسه می کنم می بینم که تنها زندگی کردن با اینکه بدیهایی داره خوبیهاش و نفعش شاید خیلی بهتر باشه. البته هستن کسایی که از این موقعیت سوءاستفاده می کنن اما مامان بابام همیشه گفتن که تو این مورد به من افتخار می کنن. نمی دونم شاید واسه آزادیهایی بوده که همیشه داشتم و هیچ وقت به قول معروف عقده ی چیزی رو نداشتم که وقتی دور از خونوادم باشم بخوام قایمکی کاری کنم.

دارم فکر می کنم که دیگه اون دختر سوسول یکی یه دونه نیستم. دیگه تصمیم هام بچه گانه نیست . آینده رو هم چاشنیش می کنم. میبینم که داشتن دوستیهای زود گذر و خوش گذرونی با دوستام دیگه ارزشی نداره و به جاش به چیزهای پایدارتر و  مفید تری فکر می کنم. شاید اینم یکی از مزایای تنها بودنه وقتی می بینی خودتی و خودت و هیچ کس دلسوزت نیست بجز خودت و دیگه مامان بابایی نیستن که کارهای مهمت رو انجام بدن و تو به جاش بری جاده چالوس مثلا. هر مشکلی که پیش میاد دیگه مامان بابایی نیستن که زود بیان ساپورتت کنن تنها میتونن با یه تاخیر چند ساعته از پشت تلفن حرفات و بشنون اونوقته که یاد می گیری که سعی کنی زیاد با کارهات مشکل درست نکنی و اگه چیزی هم پیش اومد چطور ماهرانه حلش کنی.

همیشه یادمه که بم می گفتن هنوز بچه ای و من چقد لجم می گرفت. حالا فهمیدم که منظورشون چیه. آره بزرگ شدن به سن نیست به نوع نگاهت به زندگی هستش. گرچه وقتی داشتم اینا رو می گفتم مامان بابا دوباره بم گفتن هنوز کامل بزرگ نشدی.

یه اعتراف کنم؟ یه زمانی خیلی دوست داشتم بزرگ بشم اما حالا چندان عجله ای هم واسش ندارم. آخه از طرفی این بزرگ شدن دیگه شوخی بردار نیست. پیر میشم خواهر جون.  

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 8:36  توسط وروجک  | 

متامورفسیس

این چند روزه خیلی دارم به خودم فکر می کنم. می خوام تمام زوایای خودم رو بشناسم. می خوام بفهمم که کی هستم و چی می خوام. هدفم از ساختن این بلاگ هم همین بود. می خواستم اینجا یه آیینه باشه واسم تا بدونم که کی هستم. خسته شدم از بس خاطرات بد زندگیم رو با خودم این ور و اون ور کشیدم. خسته شدم از بس که فکر کردم به آدمکهایی که بم بدی کردن. می خوام ببینم مشکل من چی بود که به اونا این اجازه رو داد که این جور بزننم زمین.

خسته شدم از بس که فرار کردم. خسته شدم که با تمام دوستام قطع رابطه کردم. از زنگ زدنهای تو هم خسته شدم. نمی دونم چی می خوای. چرا تمومش نمی کنی. هنوز بعد از سه سال دنبال چی هستی. چرا همش زنگ می زنی و تهدید می کنی. می خوای منتظر من بمونی که چی بشه مثلا. نگو که این دوست داشتنه. آخه احمق اگه من دوست داشتم یعنی نمیشد تو این مدت بت زنگ بزنم؟ این دروغهایی که گفتی به همه به چی می خواستی برسی؟ اگه از دوست داشتنم هنوز زنگ می زنی پس پول خواستنت چیه؟ خستم کردی.

 من اشتباه کردم که به توی پایین شهری دهاتی پر از عقده حتی نگاه کردم. فکر کردم آدمی. فکر کردم .... . چه اهمیتی داره من چه فکری کردم. مهم اینه که همه ی این چیزا گذشته. حالا منم و تو و حرفهای چرتی که داری به همه می گی و تلفنهایی که حتی از همسایه های چند کوچه پایین تر هم دریغ نشد. خیلی سوختی زود فهمیدم چه جونوری هستی. آره خوب با رفتن من خیلی موقعیتها رو از دست دادی.

به اینها فکر نمی کنم. به خودم فکر می کنم که چی شد به اینجا رسیدم که به توی بی شخصیت این رو رو دادم که حتی به من فکر کنی. از فرار کردن خسته شدم. کی بیرون زدن چرکهای ذهنت تموم میشه؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 6:46  توسط وروجک  | 

چی کار کنم دوسم نداشته باشی؟

این حرفا رو این مدت خیلی بت گفتم٬ اما گوش نمی دی. تو نمی خوای واقعیت رو ببینی. تو می ترسی واقعیت رو ببینی. تو از واقعیت فرار می کنی. تو منو می بینی٬ خیلی خوب هم میدونی که من اون آدم سه سال پیش نیستم. خیلی خوب می دونی که من فرق کردم.

میدونی چرا از ایران اومدم. میدونستی که از خاطره ای فرار کردم. می دونستی که از تجربه ی تلخی فرار کردم. می دونستی و میدونی که هنوز تموم نشده. هنوز زنگ می زنه و تهدید می کنه. میدونستی که من روحم مرده. خودت بودی که همیشه ازم می پرسیدی که چرا همیشه تو فکری٬ خودت می پرسیدی که چرا هیچ وقت ار ته دل نمی خندی؟

و این من بودم  بت می گفتم که من دیگه نمی تونم مثل آدمهای عادی باشم. گفتم که من یه مرده ی زنده نما هستم. گفتم که از پشت خنجر خوردم٬ روحم رو گرفتن و له کردن.

و این تو بودی که باز هم واقعیت رو نخواستی ببینی. گفتی خنده رو برمی گردونی تو دلم. گفتی بت نشون می دم که هنوز هم آدم خوب پیدا می شه. گفتی منو دوست داری و واسم هر کاری می کنی. گفتم منو دوست نداشته باش. گفتم دوست داشتن من خطرناکه. نگو که نگفتم٬ گفتم. اما باز هم نخواستی حقیقت رو ببینی.

با تو خوبی رو باور کردم. با تو اعتمادم به آدما برگشت. با تو دیدم تکیه کردن به شونه ای که می دونی همیشه محکم واست میمونه حتی اگه خودش در حال شکستن باشه چه حس گرمی داره. دستم رو گذاشتم روی زانوهای تو و بلند شدم . کنارم بودی مثل کوه همیشه و هر جا کنارم بودی و من ایستادم. تو منو می پرستیدی و من ... شاید فکر می کردم که دوست دارم٬ شاید در مقابل همه ی خوبیهات به خودم تلقین می کردم که دوست دارم. من با تو خودم رو شناختم. حالا حقیقت خودم رو می بینم. حالا می دونم که کی هستم و چی می خوام. حالا بیشتر می بینم که بین من و تو دنیایی فاصله هست. نگو که با تو بازی کردم. همیشه همه ی احساسم رو بت گفتم. همیشه گفتم که من و تو تا ابد نمی تونیم با هم باشیم. اما این تو بودی که گفتی با عشقت همه چیز رو درست می کنی٬ این تو بودی که نخواستی باور کنی.

من خسته شدم. حس دوست داشتنی که بم داری حس قشنگیه اما من دیگه اون آدم نیستم. حالا که می بینم ایستادم٬ میبینم که دیگه نیازی به تو ندارم٬ حالا که می بینی ایستادم و نیازی به تو ندارم٬ داری قفس میشی. داری کم کم از ترس از دست دادنم یه قفس واسم درست می کنی. داری هر روز دیوارهاش رو نزدیک تر می کنی. من حتی خسته شدم از گفتن هر روزه ی اینها. تو هم خسته شدی. تو هم می خوای بری اما نمی تونی. تو٬ تویی که همیشه کوه بودی و به من یاد دادی کوه باشم حالا کم اوردی. من این ضعفت رو دوست ندارم. نمی تونی من رو رها کنی.

می خوام پرواز کنم. در قفس رو باز کن.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 7:56  توسط وروجک  | 

چرا؟

این چند روزه خیلی خستم. خیلی شده که آدمهایی رو دیدم و زل زدم تو قیافشون بعد فکر کردم که چقدر آشنا بود. بعد می فهمم که مثلا این خانم همکلاسم بوده واسه دو سال. فکر می کنم که خیلی خودم رو درگیر درسم کردم. از صبح که کلاس فرانسه و بعد هم دانشگاه و آزمایشهام. مسئولیتهایی که تو دانشگاه دارم برای اورگانایز کردن سمینارها٬ گزارش ماهانه که باید داده بشه هم از کارم هم از سمینارها. تازه بعضی از مسئولیتهای آزمایشگاه هم با منه. شدم مثل یه کسی که مدیر نیست اما وظایف یه مدیر رو داره. حتی شت هم باید با تلفن کارها رو دنبال کنم. یعنی شبم هم واسه من نیست. با مامانم که صحبت می کردم گفت این شنبه رو به خودم استراحت بدم٬ یکشنبه هم که یه کنسرت راک  هست اما کوچیکه. الان انرژی خوبی دارم واسه دوشنبه.

بعضی وقتا فکر می کنم که شاید اگه یه زن ساده باشم که چند تا بچه دور و برش رو گرفته و به عشق بچه هاش  و همسرش خونه رو تمیز می کنه و غذا درست می کنه بعضی وقتا هم یه کاری داره و میره اداره خوب  باشه. شاید اونا خوشبخت باشن. شاید اصلا نیازی نیست که این همه زحمت کشید و به خودم سختی بدم. شاید بهتر باشه که برگردم و همون جا روزم رو به شب برسونم و واسه یه لقمه نونی که با هزار تا منت بم دادن خدا رو هم شکر کنم. فکرمی کنم که الا چرا باید به دنیا بیام که اینقدر زحمت بکشیم که برسیم به روز مردنمون.

دیشب فلیلم گوژپشت نتردام رو دیدم. گرچه وقتی که کوچیک بودم دیده بودمش اما زیاد یادم نبود. بعضی از صحنه هاش واقعا قلب آدم رو به درد میورد. یه جاش هست که کشیش به کوازیمو (گوژپشت) گفت که بره و اسمیرالدا (دختری که عاشقش شده بود رو) بیاره به کلیسا. اما وقتی که کوازی داشت اسمیرالدا رومیبرد می گیرنش و قرار میشه که شلاقش بزنن. کشیش میفهمه و وقتی که شلاق زدنش تموم میشه میره و میبینتش. تموم انتظار رو میشه تو چشمای بی گناه کوازی دید و نا امیدی رو وقتی که کشیش همونطور ولش می کنه و میره.

ولی آخرین صحنه حیلی دردآور بود. وقتی که کوازی اسمیرالدا رو از کلیسا فراری میده و کشیش رو می کشه. وقتی که داشته خودش هم فرار می کرده وقتی که از از پشت بوم  میخواسته بیاد پایین یکی از سرستونها رو میگیره و آویزون میشه ازش. دستش داشته سر می خورده اما هیچ کس کمکش نمی کنه. یه دستش رها میشه٬ یه نگاه به یکی از کشیش هایی که به همراه سربازهای شاه اومده بودن رو میندازه و میبینه که اونم کمکش نمی کنه. قبل از اینکه به پایین پرت بشه فریاد می زنه : "? Why "

میتونین کتابش رو از اینجا Notre-Dame de Paris دانلود کنین. البته من هنوز نخوندمش فقط دانلودش کردم.

Ps. این فیلم با داستان اصلی فرق داره. آخرش رو خوب تموم کردن.

ادیت نشده. اگه دوستداران فرهنگ و هنر اشکالی پیدا کردن به بزرگواری خودشون ببخشن. گرچه فکر می کنم اشکال تایپی از اصرار برای استفاده از کلمات عربی خیلی بهتر و ...  (ترجیح میدم چیزی نگم. خودتون پرش کنین) است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 7:52  توسط وروجک  |